خاطره امروز  

من امروزتقریبا ساعت 7باصدای نکره ای که فکرکنم تاحالاهیچ حیوانی این صداراازخوداختراع نکرده بود ازخواب شیرین صبح بیدارشدم وجالب تراین بود که وقتی ازخواب بلند شدم باچشمانی که همچون بادکنک پف کرده وباصدایی کاملا لغزان ازاوپرسیم که چیکارم داشتی باحالت خنده گفت هیچی خواستم ببینم خوابی یابیدار! 

ادامه مطلب  

مادر.....  

ساعت 3 نصف شب بود که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود . پسر باعصبانیت گفت چرا این وقت شب مرا ازخواب بیدارکردی؟ مادرگفت 25 سال قبل درهمین موقع شب تو مرا ازخواب بیدار کردی فقط خواستم بگویم تولدت مبارک. پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد صبح سراغ مادرش رفت .وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت...ولی مادر دیگر دراین دنیا نبود.....       
 

 

ادامه مطلب  

برگشتم  

باز هم ننوشتم و این شد که می‌بینید. 
هر وقت حس نوشتن بود باید نوشت. اما راستش نشد. 
دیدار دوستان و اقوام و یار و دیار تمام شد. برگشتم به خانه. 
حالا حس تنهایی و غریبی و سختی راه پیش رو. با شعار من می‌توانم یا باید بتوانم، چه بخواهم چه نخواهم.

ادامه مطلب  

من برگشتم  

امروز یک روز دیگه بود . نمی دانم چرا انقدر توی وجودم احساس می کردم که باید ببخشمش و باهاش آشتی کنم . دلم می خواست باهام حرف بزنه . دلم می خواست به حرف هاش گوش بدم . خیلی دلتنگش شده بود . امروز روز تولدش بود . اول صبح بهش تبریک گفتم. فکر نمی کردم بهم جواب بده . 
اما هنوز از رفتن من ناراحت بود ، دلگیر بود و می خواست برگردم . 
من هم عجیب دلم هواش رو کرده بود . دلم می خواست باهاش حرف بزنم . دلم می خواست برگردم .
من امروز برگشتم به دوستی که بین ما بود برگشتم

ادامه مطلب  

برگشتم:)  

اینجا هنوز هم
اولین چیزی که یاد من میاره بعد از باز شدن صفحه بلاگفا
"تویی"...
و من همیشه دلم برای این صفحه ها تنگ است...
برای آن شعر "سیب" که مرا به چشمان تو پیوند زد
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سلام جملگی
من برگشتم باز
دوستان ببخشند اگر دیر جواب دادم یا سر نزدم
برقرار باشید و دلخوش
ارادتمندم:)
 

ادامه مطلب  

 

وای چه تصمیم خوبی گرفتم.... امشب رفتم تو وبلاگ پریسا .هنوز لینک اولین وبلاگم اونجا بود . دیدم آدرسم بعد از سالها خالیه ...و در یک حرکت بدون آمادگی قبلی برگشتم به آدرس اولین وبلاگم. وبلاگی که توش با امین آشنا شدم و حرفها زدیم ... بعد از چند سال برگشتم به خونه ...
 

ادامه مطلب  

برگشتم.....!  

برگشتم بعد از حدود 2 سال.......
این 2 سال خیلی سخت بود .........هم از لحاظ حجم درس ها و استرسی که داشتم.......ولی خدا رو شکر به خیر تمام شد....
نیمسال 2 هستم .....فعلا وقت واسه استراحت و تفریح دارم....
در ضمن از دوستان قدیمی و کنکوری های 96 کسی کمک بخواد در خدمتم.
پ.ن:بیکاری بد دردیه به خدا........
پ.ن:باید یه کم مطالعه کنم  .....بعد کنکور هیچ کار مفیدی انجام ندادم!!! 
 

ادامه مطلب  

 

امروز خواستم صبر را تمرین کنم......................
اما   حالم خراب است نشد
فردا جان لطفا بد نباش لطفا
به رویدادی بزرگ محتاجم اتفاقی که بی خبر باشد
کاش وقتی به خانه برگشتم کفش های تو پشت در باشد
 
تا کید میکنم من نه عاشقم نه شکست عشقی خوردم

ادامه مطلب  

بعد از مدتها  

مدتها بود که نمینوشتم.نه میتونستم و نه دستم به نوشتن میرفت.اما برگشتم. برگشتم تا باز بنویسم.اینجا شاید دیگه کسی از دوستان قدیمی نباشه.شاید همه رفته باشند و هیچ دوست و آشنایی سر نزنه.اما حس کردم بازم باید بنویسم.برای خودم. برای وجودی که مدتهاست رنجور شده.برای وجودی که شاید داره نفس میکشه.اما با قلبی زخمی.برای خودم مینویسمو برای ...
برگشتم تا بنویسم تا بمونم تا یادم بمونه که زندگی فراز و نشیب داره.بالا و پایین شدنهای زندگی آدم رو میبره بالا و گاه

ادامه مطلب  

Cher  

یه نوار کاست سونی سبز داشتم که روش فقط نوشته شده بود Cher. تمام سال اول توی راه دانشگاه انگار که تو ضبط قدیمی پراید سفید بابل یازده گیر کرده باشه همون پخش می‌شد. اصلا اسم Cher رو که می‌شنوم برام مترادف همت، پل شیخ‌فضل‌الله‌ست.
امروز یهو برگشتم و چند تا آهنگش رو گوش کردم. از همون روزها تا حالا دیگه نرفته بودم سراغش. سرراست انگار برگشتم به هفده سال قبل. عجب.

ادامه مطلب  

1395.9.17  

ساعت 8.30 صبح بود ك  صدای دخترخالم رو شنیدم و ازخواب بیدارشدم,پاشدم ازخواب دیدم عشق جان علیسان هم هست,زودی جشامو كامل بازكردم  به عشق علیسان و رفتم بغلش كردم اوردمش خونه,گفتم چی شده اومدین اینجا اول صبحی,نگو ماشینی ترمزش نمیگیره,هوا برفیه,میزنه ب ماشین دخترخالم و ماشین میچرخه,شكر خدا چیزی نشده,میخواسته بچه ها رو برسونه مدرسه,جون نزدیك خونه ما بود ب مازنگیده بود و رفتن اوردن خونمون,باران اسمان مدرسه بودن و علیسان خونه ما,وای خدا از8.30 بازی كرد

ادامه مطلب  

* شهر آشوب دل  

از سقف آرزو هایم 
اگر بچینم ستاره ای
دستانت را لبریز خواهم کرد
... اشاره ای کن بر خوشه ای
ازخواب که تعبیرش
جز تو نبود
... نگاه
در بحران گزش لبت
در تقاطع چشمانم را
قاب کرده ام بر دل
... عبور کردم از قلعه معجزه ها
وای بر حال زارم
وای بر شهر دل
بی تو کجا گذر کنم!
خانه بی تو تهی
آشوب است این ویرانه 
زار میزنم بر گور خود
فاتح صبح
به گستاخی سراب ها
لبخندی بزن
عطر دیدار را 
بر سینه ام به جوانه 
دلخوش کن
ستاره هایم
همه بنام تو
شب را به آغوش کشیدند 
دستانت را
بی

ادامه مطلب  

عاشقشم  

دلبرم رفت و نگاهم در پی اش بیمار شد/.
عشق خوداز من گرفت وهمدمم دیوارشد/
عاشقش بودم ولی با رفتنش احساس من
در كنار پنجره با یاد او آوار شد/
كاش گاهی بگذرد از كوچه ی دنیای من
عمر من پایان گرفت و حسرتم دیدار شد/
این دل دلخسته و عاشق دراین دریای فكر
عاقبت تنها شد و پیشانی اش تب دار شد/
در تب عشقش مداوم سوختم اما دلم
با همه عاشق كشی ها باز هم بی یار شد/
در پس دیوانگی هایی كه كردم در پی ات
پشت سر گفتی فلانی فاقد رفتار شد/
كاش قاضی حد زند این عاشق وابسته را
تا

ادامه مطلب  

نشاط صبحگاهی  

هروقت اول صبح ازخواب بیدارمیشم و درحیاط خانه قدمی میزنم حس بسیارخوبی اززندگی ونشاط به من دست می دهد وشروع روزنو را با هوای دلپذیرونسیم خنک صبح تجربه می کنم این حس که فارغ ازدغدغه های شبانه است و فارغ ازاحساس های خوب یابد شبانه برای من باارزش بوده چراکه منو به دوران پرانرژی کودکی میبرد ونشاطی را دران سنین تجربه می کردم ولذت می بردم زنده می کند
یادمه صبح بخیر ایران برنامه ای بود که همیشه دراوج هیجان پخش می شد و لذت را دوچندان می کرد

ادامه مطلب  

نشاط صبحگاهی  

هروقت اول صبح ازخواب بیدارمیشم و درحیاط خانه قدمی میزنم حس بسیارخوبی اززندگی ونشاط به من دست می دهد وشروع روزنو را با هوای دلپذیرونسیم خنک صبح تجربه می کنم این حس که فارغ ازدغدغه های شبانه است و فارغ ازاحساس های خوب یابد شبانه برای من باارزش بوده چراکه منو به دوران پرانرژی کودکی میبرد ونشاطی را دران سنین تجربه می کردم ولذت می بردم زنده می کند
یادمه صبح بخیر ایران برنامه ای بود که همیشه دراوج هیجان پخش می شد و لذت را دوچندان می کرد

ادامه مطلب  

من برگشتم  

سلاااااام رفقا 
احوالتون چطوره ؟
من دوباره برگشتم زایشگاه 
اونم بعد 9 ماه . نی نی ماهم بزرگ شده و پیش پرستار جونشه . 
امیدوارم از اینکه منتطرتون گذاشتم از دستم دلخور نشده باشین . ( قشنگ و واضح شنیدم که گفتین حالا کی منتظرت بود ؟) 
 
خلاصه اینکه نکیسا خانوم به آغوش بلاگفا برگشت 

ادامه مطلب  

داستان کوتاه  

ساعت3شب بودکه صدای تلفن،پسری راازخواب بیدار کرد،پشت خط مادرش بود پسرباعصبانیت گفت:چرا این وقت شب مراازخواب بیدار کردی؟مادرگفت:25سال قبل درهمین موقعه شب تومرا ازخواب بیدارکردی،فقط خواستم بگویم تولدت مبارک❤پسرازاینکه دل مادرش راشکسته بودتاصبح خوابش نبرد...صبح به سراغ مادرش رفت.وقتی داخل خانه شد،مادرش راپشت میز تلفن باشمع نیمه سوخته یافت،ولی مادردیگر....دراین دنیا نبود...بیاییدقدر مادرانمان رابیشتر بدانیم

ادامه مطلب  

نیستی هم عالمی دارد....  

چاقو حق داشت به فکر بریدن رگ های من باشد تا بریدن تکه های آن کیک لعنتی...
کبریت حق داشت به فکر سوزاندن من باشد تا روشن کردن شمع های آن کیک لعنتی...
پدرم میگفت:مهمان های لعنتی...تولد لعنتی...و من آن شب فکر کردم چقدر سوختن بمن می آید تا آن لباس های کادوپیچ شده که هرگز باز نشدند
من آن شب به برگشت فکر کردم به پوچ شدن ویا هرگز بدنیا نیامدن...به عقب برگشتم مادرم درد میکشید...
به عقب تر برگشتم مادرم با اندوه روبه روی آینه ایستاده بود و در حال نگاه کردن به شکم

ادامه مطلب  

جهت یاد آوری و حذف نشدن وب  

من آناکو ایچیزن هستم همسر ایجی و گاکوتو
شاید منو بشناسید شایدنه
شاید منو یادتون باشه شاید نه
ولی من شمارو یادمه
 
وبلاگ من همراه هک بلاگفا از بین رفت و بعد از مدتها برگشتم ولی..........مدرسه ها بازه و معلوم نیست از کی دوباره مطلب بذارم
اما شک نکنین برگشتم

ادامه مطلب  

بیخیال اینجا نمیشم  

دوست گلیا سلام برگشتم بنویسم وقتی دلم تنگ میشه برا شما برا مدرسه برا معلما وبلاگ نوشتنم میاد چه قدر دور شدیم از اون جو دوست داشتنیمون شاید دلیل اینکه مینویسم اینه که یک هفته است گوشیم خراب شده برگشتم به زمان نبود تلگرامشاید شما هیچ وقت نبینن این نوشته رو به قول زهرا بپذیرین فسیل شدن این صفحه رو... اما برا من فرق داره اینجا میخوام یادی کنم از هر 34 نفرمون و دلتنگیمو بروز بدم وبرم
دلم برا همتون تنگ شده هم برا فرنگ رفته ها تهران مونده ها تبریز امد

ادامه مطلب  

رفته بودم ولی.. بر گشتم  

رفته بودم.. رفته بودم که گم و گور شوم. گفتم حالا که پاییز دارد برگ ها و بارانش را بر می دارد و همانطور که بی صدا آمده بود بی صدا و بی خداحافظی می رود ، من هم دلتنگی هایم را بردارم و بروم.. ولی دوباره برگشتم.
میخواستم بروم که شاید سر از کار پاییز و این آمدن و رفتن های ناگهانی اش در بیاورم.. که بفهمم کجا آرام می گیرد، اما..
نمی دانم!
منصرف شدم .. دلم لرزید.. برگشتم.  ترجیح دادم پاییز تا همیشه برایم یک هجوم ِ ناگهانی و مرموز باشد..
برگشتم با نقطه چین هایی ک

ادامه مطلب  

301_65  

دیروز واسه من خیلی خوب  بود، چون از اول صبح تا ساعت دو هر جا رفتی باهات بودم ، البته مجبور بودم دورادور باشم ، با تمام خوبی ، این روزا داغونتر از همیشه ،تو چرا نمی تونی درک کنی ، من تحت هیچ شرایطی حتی یه دقیقه هم نمی تونم به تو فکر نکنم ، ساعت دو موقعیت خوبی بود میخواستم چشمم رو ببندم و بیام بهت بگم تورو  خدا بیا بی خیال این آزمایش یکساله شو ، هیچی عوض نمیشه ، فقط یکسال با بدبختی من باید بگذرونم ... امروز فقط و فقط به خاطر ناراحتی روز آخرت و قولی ک

ادامه مطلب  

اخبار  

الان از بیمارستان برگشتم.
بعد از قضیه بستری شدن، که بیش از 10 روز ازش میگذره، هیچ صحبتی با کسی نکردم، تک و تنها در اتاقم بودم، دیشب رفته بودم میعادگاه، حوالی ساعت 11 برگشتم، دیدم اوضاع خیلی وخیمه و درد شدید حاکم شده، دردی زودرس و شدید تر از دوره قبلی، چون وسیله ارتباطی نبوده و کلیه وسایل قطع شده بودن، نتونستن به موقع خبرم کنن، به دلیل وخامت اوضاع و نبود تجهیزات کافی، دو بیمارستان، پس از ساعتی معاینه، ردمون کردن و به بیمارستان سوم منتقل کردند،

ادامه مطلب  

دانلود آهنگ از خواب برگشتم به تنهایی ازvalayar  

آهنگ فوق العاده احساسی عاشقانه و غمگین از خواب برگشتم به تنهایی ازvalayar+متن آهنگ
پیشنهاد میکنم حتما دانلود کنید
 
برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنیدحس لایف | آموزش مسائل جنسی زناشویی ,دانلود رمان,دنلود آهنگ,دانلود زیرنویس فارسی فیلم و سریال،عکس

ادامه مطلب  

ازداوج من...(داستان کوتاه)  

چندسال پیش یکروز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم. ناگهان پدر و مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدند که:« ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر ». رفتم خواستگاری؛ دختر پرسید:« مدرک تحصیلی ات چیست »؟ گفتم:« دیپلم تمام »! گفت:« بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشو برو دانشگاه ». رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ پدر دختر پرسید:« خدمت رفته

ادامه مطلب  

سلام  

سلام شب بخیر خسته نباشی ممنون حالم خوبه تو خوبی ؟ 
چه خبر  خیلی ممنون که پیام دادی راستش همین روزا میرم تهران معلوم نیست 
نه مشکل دارم نمیتونم برم سر کار اونروز رفتم تا نصف راه برگشتم نمیتونم ولی خیالم راحته که کارم هست
راستش رفته بودم سمت داداشم گلستان بعد از اونجا رفتیم ساحلی خوب یود خوش گذشت با بچه ها 
الان ساعت یک هست تازه برگشتم خونه مستقیم وبلاگو باز کردم دیدم پیام دادی خوندمش خیلی ممنون بازم پیام بده خیلی خوشحال میشم خیلی 
راستش فردا

ادامه مطلب  

سلام  

سلام شب بخیر خسته نباشی ممنون حالم خوبه تو خوبی ؟ 
چه خبر  خیلی ممنون که پیام دادی راستش همین روزا میرم تهران معلوم نیست 
نه مشکل دارم نمیتونم برم سر کار اونروز رفتم تا نصف راه برگشتم نمیتونم ولی خیالم راحته که کارم هست
راستش رفته بودم سمت داداشم گلستان بعد از اونجا رفتیم ساحلی خوب یود خوش گذشت با بچه ها 
الان ساعت یک هست تازه برگشتم خونه مستقیم وبلاگو باز کردم دیدم پیام دادی خوندمش خیلی ممنون بازم پیام بده خیلی خوشحال میشم خیلی 
راستش فردا

ادامه مطلب  

زندگی بیمکث جریان دارد....  

عروسی آجی هم تموم شد...
اینهمه دوندگی...تموم شد
انگار همین دیروز بود....باهم بزرگ شدیم ...باهم رفتیم مدرسه..باهم خندیدیم...باهم گریه کردیم...
حالا دوشبه که ازخواب میپرم و یهو جای خالیشو میبینم...دلم میگیره...
دونه دونه داریم بزرگ میشیم
دونه دونه داریم از هم دور میشیم
کاش میتونستم دکمه stop زندگی رو فشار بدمو برای همیشه تو همین لحظه زندگی رو متوقف کنم...
دلم خیلی گرفته...
حس میکنم خیلی تنهام

ادامه مطلب  

 

امام باقر علیه السلام
 
باهمین چشمهاخودم دیدم
آسمان نقش برزمین میشد
قصه ازلحظه ای شروع شده
که علی آشیان نشین میشد
 
کربلا بودم وخودم دیدم
گوشواره ز گوش بچه کشید
سیلی اش راچقدر محکم زد
تازه فهمیده ام حسن چه کشید
 
پیش چشمم که عمه را می زد
خون من رابه جوش می آورد
درک کردم که واقعا سخت است
زدن زن مقابل یک مرد
 
این غم آتش به استخوانم زد
من غرورم جریحه دارشده
دستهایش ضمخت وسنگین بود
چشمهای رقیه تارشده
 
چندسال است میپرم ازخواب
باصدای کسی که میخندی

ادامه مطلب  

به نام خدا  

سلام مخاطبان عزیز
میخوام یه مطلب درباره برابری بنویسم
مگه خدا نگفته شما بندگان همه برابرید
ولی ایا واقعا مابندگان خدا باهم برابریم
یامن اشتباه میکنم .
والا من که ارصب ساعت 4که ازخواب
بلندمیشم تاساعت 6عصردارم سگ دو
میزنم بااونی که میخوابه تا لنگه ظهر
وقتی که دیگه خسته شد وخوابش
نبرد بلندمیشه ایاواقعا ماباهم برابریم
ایامن که دنبال یه لقمه نون حلال هستم
با اونی که چشمش دنبال دزدی ازمردم
هست برابریم ایا من که یک پیکان قراضه
دارم که به زور تا سر

ادامه مطلب  

آخجون بازم بلاگفا  

هی من دوباره برگشتم. هرچند که بلاگ بسیار پر خواننده ای ندارم، اما به هر حال فک میکردم بدون بلاگفا به هیشکی دسترسی ندارم.
از وقتی که سرور بلاگفا به مشکل برخورده بود، نتونسته بودم وارد این بلاگ بشم و بعد از اندکی که از شوک در اومدم رفتم سراغ فیسبوک. اونجا نوشتم و امروز گفتم بذار یه چک کنم و دیدم عه؟ آره؟ درست شد؟
هیچ بکاپی نداشتم. تمام نوشته هام اینجا بوده.
به هر حال دوباره برگشتم، فیسبوکم رو بیشتر چک میکنم، سعی میکنم بیشتر بنویسم، چون بازم پر از

ادامه مطلب  

تصمیم گرفتم از غارم بیام بیرون...  

تصمیم گرفتم شروع به معاشرت با افراد کنم، هفته قبل چهارشنبه تولد یکی از دوستان بود و کلی خوردیم، خندیدیم و رقصیدیم.... شب جنازه رسیدم  خونه و تا وسایلم جمع کردم شد ساعت 2 و 5.5 صبح هم باید میرفتم فرودگاه، تو خواب و بیداری رفتم و ساعت 8.5 رسیدیم گرگان و نیم ساعت منتظر شدم تا دوستم بیاد دنبالم و دو دو روز خوب تو جنگل و هوای خوب روستای زیارت گذروندم و شنبه برگشتم سر خونه و زندگیم... دوشنبه شب رفتم مهمونی که مربوط به یک عده آدم هنری بود و قبل از شروع شدن خ

ادامه مطلب  

 

 
اینكه كسی از من..از من.. از من بخواهد "دعا كن خدا راحتم كنه"، به گفتن نمى آید كه چه آتشى به جانم انداخت
برگشتم گفتم "نه خدا بزرگه" 
بقیه اش روى زبانم نیامد كه " ولی نه اونقدر كه این سرطان نكبتى رو از شكم آب آورده ى تو بیرون بكشه"
 

ادامه مطلب  

 

همون راهی که من رو با خودت بردی همون رو من تک و تنهایی برگشتم صدام کردی تو اما پوچ و مصنوعی  ولی دیدی به این زیبایی برگشتم
 بگی میرم ولی می دونی مثل من  میون ما همیشه فاصله بوده تو هم خوندی مَثَل ها رو که می دونی ضرر را گر بگیری هر زمان سوده
نمی دونم،اگه اینجوری خوش بختی بگی میرم، بگی از زندگیت میرم میرم تا دک کنم  وابستگی  هاتو ولی تا آخرش درگیر درگیرم
تو باشی با کس دیگه، می دونم که برام درگیری از اینجا شروع میشه تا اون روزی که باشی و منم باشم و

ادامه مطلب  

احترام به والدین در زندگی رهبری عزیز :  

بنده اگر در زندگی خود در هر زمینه‎ای توفیقاتی داشته‌ام، وقتی محاسبه می‎کنم،  به نظرم می‎رسد که این توفیقات باید از یک کار نیکی که من به یکی از  والدینم کرده‎‏ام، باشد. مرحوم پدرم در سن پیری، تقریباً بیست و چند سال  قبل از فوتش (که مرد ۷۰ ساله‌ای بود) به بیماری آب چشم، که چشم انسان  نابینا می‌شود، دچار شد. بنده آن وقت در قم بودم؛ تدریجاً در نامه‎هایی که  ایشان برای ما می‎نوشت، این روشن شد که ایشان چشمش درست نمی‌بیند؛ من به  مشهد آمدم و د

ادامه مطلب  

آش :دی  

بعد از نماز صبح رفتم حلیم بخرم. بابام بفهمه پوست از سرم میکنه... ولی محله ی امنی داریم و جایی که حلیم داره تقریباً سر کوچه س. تازه چاره ای نداشتم! من نرم کی بره؟ خلاصه به قصد حلیم پامو از در بیرون گذاشتم. ولی بیرون فوق العاده بود. هوا یه ذره روشن شده بود و سکوت مطلق بود. خیلی حس آشنایی داشت. یه خرده که فکر کردم یادم اومد اکثر اوقات وقتی میرم مسافرت همین موقع ها میرسم ترمینال. ولی ترمینال خیلی شلوغ پلوغه. اینجا آرومه. آروم بود. تا الان فکر نمیکردم صب

ادامه مطلب  

برگشتم  

برگشتم
برگشتم که باشم
که بازم اینجارو خونه تکونی کنم
گرد از رخش پاک کنم
یه معذرت بدهکارم
به پاییز
پاییزجان، ببخشید که اینجا نبودیم
ولی باورکن که یادت میکردیم
در آغوش پاییزه عاشق، حرفهای پاییزیمان را در گوش هم زمزمه میکردیم
میدانم که نگاهمان میکردی
دوستت داریم پاییز
من و ماه

ادامه مطلب  

شاسی بلند  

واحد جدیده که اومدن کدومه؟
این کناریه
شاسی بلنده مال ایناس؟
بد پارک کردن جلوی راه گرفته 
 
ازخواب پامیشم دوساعت خواب بعداظهرحتما سردرد داره 
حال ندارم.در بازکنم بگم ماشین درست پارک کردیم 
باهاش قهرمیکنم و سفت سخت
باز گیس گیس کشی اینبار ازنوع تموم شدن برای همیشهِ
هرچیزی که ارامش ادم بهم بزنه زیادی گرونه 
شایدم من اخلاقم زیادی قده
کنسرت کنسل میشه چون مجوز بهشون.ندادن
مهمونی نمیرم چون.مامان مریضه و منم خوب بهونه ایه برام ک بشینم خونه درس بخو

ادامه مطلب  

 

روز شنبه بیستو نه آبان
با کاپشن قرمزت جلوی در ورودی نزدیک آموزش
من رد شدمو یه حسی بهم گفت خودتی
یادم اومد نمی دونم کلاس چندیم؟!
برگشتم
مطمئن شدم خودتی!

ادامه مطلب  

 

 
هر بار که از کنار کتابخانه رد می شوم و کتابهای نازنینم را میبینم لابه لای کتابهای روانشناسی موفقیت بابا که قدیم ها میخوانده و هیچ تاثیری هم روی موفقیتش نداشته است! کتابهای کنکوری و درسی خواهرم که آنها هم خیلی در نتیجه کنکور و امتحانات او موثر نبوده اند و یک سری کتاب مذهبی مربوط به مامان و باباست که آنها هم تاثیر خوبی نداشته اند... و یکسری کتاب متفرقه که هیچ کدامشان را دیگر دوست ندارم... حس میکنم جای کتابهای من لا به لای آن کتابها نیست. البته ک

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1